سکوت نامه سر شب مردمک چشمهایم تنگ بود و موضع خورشید پیدا. سر شب عریان شد اشکهای منتظری و دست بی خبری، خجل. آه سرد شد هوای کوچه غوغاگران و مُرد مَرد... سر شب هوا خوب نبود آفتاب که سر بزند خواهم رفت... نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|
|||||||||||||||||
![]() |